![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
باز هم سلام به همه ی دوستان خوبم! غرض از نوشتن این چند سطر اینه که می خواستم یه توضیحی راجع به این شعرم بدم. راستش امروز خانم م.سایه که قبلا وبلاگ و شعراشون رو برای شما معرفی کرده بودم ،برام لینکی فرستاد که سخت منو تحت تاثیر قرار داد. بهمین خاطر این شعر سروده شد.شاید این شعر درد دل خیلی از ما آدمها باشه،فقط امیدوارم که رضایت دوستان فراهم بشه.
بمن گفتن که عاشق شو، همــــانها هم کنـــون این راه و سد کردند در این پائیـــــز بی برگـــــی مـــــرا هـــــم زیر پاهاشــــان لگد کردند
به من گفتن به این خاطر جوان هستید و خام و ... ، مصلحت اینست: پی عشق و نگیـــــریم و چنیــــــن در حــــــق ما و عشق، بد کردند!
کنــــــــون در انزوا ئیــــــم و به تنهــــــــــائی گــــــرفتـــار و بلا دیده به جــــــرم عــــــاشقی دل را مـــــدام از لج ،مجـــــازات اشد کردند
گنـــــاهی کــــرده باشم هـــــم ،نبایستی که حکمم دار میشد،لیک تمــــــام اعتـــــراضی که به این قــــــانونشان کـــــــردیم، رد کردند
کنــــون بازیچـــــه ی دست همانهــــائیم و "تنهــــــا" نکته ی باقی: متـــــرسکها برای حـــــذف باورها ،هـــــر آنچــــه می شود ، کردند
ب.م.تنها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 23:59 توسط بهزاد جعفری |
|
|
چــــرا باور کنم چیـــــزی شبیه معجـــزه امکــــان پذیراست؟! چه اصــــراری! که حتمــــــاَ زندگی با تو برایم دل پذیر است؟!
نمی خواهی مرا اصلاَ ، چه اشکالی، برو هر جا دلت خواست تصــور کرده ای من پای احساسم بپای چشم تو گیر است؟
نه ای آقـــا ! خبـــرها را غلـــط دست شما دادند، کذب است دلم حتی ز دست خاطراتت شک نکن خود خواه ، سیر است
هـــر از گاهی اگر شعـــری برایت می نویسم، عادتم هست و گـــرنه بی تو هـــم اینجا ،برایم لحظه هایم بی نظیر است
نه اینهــــا را به این خــــاطــر برایت می نویســــــم تا بیائی همین حــــــالا برای در کنـــــارم بودنت افسوس ،دیر است
از اینجای غـــــزل دیگــــر اگر خواهی، گنـــــاهش گردن تو که باور کـــــرده ای چیــــزی شبیه معجزه امکان پذیراست
ب.م.تنها |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 20:10 توسط بهزاد جعفری |
|
|
اهل آبادي عشق ! به سراغ چه کس از گوشه تنهائی خود آمده ای؟ پی جا پای تو رديست ز غم پی فردای تو اما هنوز... پنجره دست بدستان غزلهای ستاره داده است ای که از آمدنت در دل من نيست قرار آرزومند توام با هر بار که نفس ميکشم و سينه برون ميدهمش اما... ای که از فاصله ها آمده ای تا که غم از دل من دور کنی آشنا سنگ صبور! من نه آنم که به انديشه فردای اميد بار خود بسته ای و همراه شدی در دلم پنجره در پنجره بی فردائی وسعت درد مرا نيست بجز تنهائی اهل آبادي عشق! ای که با شور ترنم پی من با غزل و ستاره ها آمده ای در دلت چيست بگو؟ پی جا پای تو رديست ز غم پی فردای تو اما... که گفت: آن سفر کرده به آرامی و لبخند: خمــــــوش ب.م.تنها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 23:39 توسط بهزاد جعفری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سلام خدمت همه ي دوستان
مـــی نویسم از همین دور و برا قصــــــه آدم بزرگـــــــای عجیب که فقط انشــای عشق و بلدن از همین پوسترای عجیب قریب! بهزاد جعفري بوده و هستم و خواهم بود متولد 1356 و ساكن تهران EMAIL:BEHZAD_JAFARY@YAHOO.COM TEL:09358783128 تذكر مهم! استفاده از مطالب اين وبلاگ تنها با ذكر منبع بلا مانع مي باشد. ارادتمند همه ی دوستان: ب.م.تنها |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 اسفند 1386 شهریور 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
نقد و بررسی اشعار دوستان مجموعه ای از اشعار کلاسیک مجموعه ای از ترانه ها اشعار سپید و نیمائی |
|
RSS
|